اگه بخوام از حال دلم بنویسم خجالت میکشم..روم نمیشه بنویسم برات که تپش های دلم دارن چه شعری رو زمزمه میکنن..
کلافه تر از اونی هستم که بگم اشک های بازیگوش خسته از چشم هام،چرا هی سُر میخورن روی گونه هام..سختمه بگم لب هام وقتی اِفهٔ بغض به خودشون میگیرن، با چه مکافاتی جمع و جورشون میکنم..مثل کسی شدم که لباش رو رو هم فشار میده و حرفش رو با صدایی که از ته حلقومش بلند میشه و از بینی فرار میکنه به بهت می رسونه... چون نه خودشو در حدی میدونه نه جرأتشو داره که با دهان باز بگه: "دوست دارم"میترسه اگه بعدش ب
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور

دیگر چیزی از دنیا نمانده
چند صباحی مانده که آن هم مشغله ها تا بوق سگ پُرش کرده اند
در سینه من حسرت ها، باید نباید ها و دلتنگی ها می ماند ولو اینکه دنیا تمام شود،داغش را به خاک خواهم برد و محشر بر گُرده من خواهند بود..
اما تو!
ای عزیزِ دوست داشتنیِ من!
تا قیامت نشده قیامت کن.. داستان را از آخر بخوان
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور

می گویند قیامت پرده ها کنار میرود..
نمیدانم تا چه حدی اسرار هویدا می شود ..
من هم کاری به کسی ندارم.. اما تصور میکنم وقتی فکر و دغدغه ام در دنیا را بفهمی به من نگاه میکنی و لبخند میزنی..
دیدی؟ بهت که می گفتم؟
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور

_دوستش داری؟
مطمئنم
_از کجایی انقدر مطمئنی؟
روحم از جسمم بیشتر دلتنگش بود،بیشترِ بیشترِ بیشتر..
_روحت؟
مرگم را دیدم،روحم سراغش را می گرفت..تازه فهمیدم دلتنگی کالبد ندارد...
گیرم که نبینمت خیالم ، خالی ز هوات شد نباشد؟
روحم به تو وابسته شده است و معطوف به کالبد نباشد...
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور

این روزها نگاهت به آسمان باشد!
حواست به هوا ، باد و باران باشد..
اولین باران پاییزی سراغم را بگیر... اصلا با سرعت خودت را به من برسان..
من در مقابل بارانِ پاییز ضعیفم.. انگار غمِ دنیا به سرم میریزد..
بیا و کلِ زمانِ خزان را در آغوشم بگیر ، طوری که هر کس می بیند گمان کند ما ثابتیم و زمان متحرک..
برگ ها با باد و باران میریزند و من در آغوش تو،سرم روی شانه ات بی حرکت.. با هر دَم می بویمت و با بازدم غم هایم را به آه می سپارم...
قبول؟
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
براي روضه نوشتن شود مهيا دست دوباره محشر كبرا نمود برپا دست زبان كه لال شد و ديده غرقِ خون گرديد عقب نرفت براي نوشتن اما دست شروع کار كينه ز خيبر، ز بدر، از اُحُدست از آن زمان كه علی می نشست بالادست چو كينه داشته اند از روايت "ثقلين" كشيده اند ز دامان آل طهٰ دست به حكم آنكه "يدالله فوق ايديهم" نديده هيچ كسی روي دست مولا دست ولي وصيت پيغمبر است اين مطلب كه بعدِ رفتن من يا علي ! مبادا دست بَری به قبضه ی شمشير، صبر كن حتی كسی بلند كند گر به روی زهرا دست به خانه
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
با اشک به غم هاش تسلا می داد مجنون شده بود و دل به لیلا می داد یوسف که نبود،دامن از دستش رفت پیراهن او بوی زلیخا می داد
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور